محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

مقدمه 13

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

كنون هم در اين خصوص چيزى به جائى ننوشته‌ام ، اما مختصرى بجناب شما مىنگارم كه مستحضر باشيد . جناب حاجى آقا محمد دو سه سال قبل آمدند به طهران فقير هم نظر بحقوق سابقه آنچه تكليف خود را در تشريف‌فرمائى ايشان مىدانستم عمل نمودم و بعد ورود ايشان را از كما هى وضع و كار طهران آگاهى دادم و گفتم كه اگر به اين قسم كه عرض مىكنم در طهران سلوك كنيد هم مطالبى كه داريد انجام خواهد گرفت و هم محترم خواهيد بود ، در اين ضمن اشخاصى چند از اهل كاشان و اصفهان دور ايشان جمع شدند همه حسود و حريص و كم‌عقل و بىوجود مىخواستند اظهار عناد با من كنند غافل از اينكه چراغ من خدائيست و به پف خلق خاموش نمىشود اين ضرر عايد خودشان شد . على اى حال ايشان را واداشتند كه اگر شما بخواهيد در طهران نمودى كنيد و جلالت قدر شما را مردم بفهمند و قطبيت شما ثابت و مسلم شود و مداخلها سر بكيسه شما بگزارد بايد ناچار با حاجى ميرزا حسن خصومت كنيد و اظهار مغايرت نمائيد و الا او نخواهد گذاشت شما نمودى كنيد آن مرد صادق هم باور كرد بناى بدگوئى را از من در همه جا گذاشتند مردم طهران هم رند و نكته‌فهم مقصود ايشان و اتباعشان را دانستند حكايت ديگر هم كه بر خلاف دستورالعمل فقير بود نمودند مردم ايشان را ضد آنچه شنيده بودند بجا آوردند و بىاعتنا شدند و بعد از دو سال كه در طهران توقف نمودند به اميد مستمرى و تخفيف و هر روز بر در خانه‌ها دويدند و از قدر خود كاستند آخرالامر ناچار با عدم مراد و آمال و كمال ابتذال از طهران تشريف بردند دلم بسيار به حال ايشان سوخت و هنوز متأسفم . اين مختصرى بود از يك كتاب ما بقى را به قوه دراكه خود خواهيد دريافت نانى بود كه پسر ملا احمد نطنزى به ايشان قرض داد هرچه التماس كردم اين‌طور نكنيد شماها حريف اين كار نيستيد خودتان را خراب نكنيد نپسنديدند گويا تقدير بود و خدا مىخواست چنين شود تا مردم بفهمند كه اين‌ها با اين ادعاى بزرگ در صندوقشان چيست و فهميدند و اين رسم است كه مردمان بىمايه هميشه عزت و اثبات خود را در ذلت و نفى ديگران مىخواهند غافل از اينكه اين محال است با اين تفصيل هرگز به كسى كاغذ ننوشته بودم محبت با شما بر اينم داشت هركس اين مطلب را از فقير جويا شد و نوشت جواب ننوشتم زياده عزت و سعادت به كام باد برب العباد ميرزا حسن صحيح